العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

72

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

راحت كرد و افتخار ببرادر زاده را از پيغمبر گرفت ، و پر گفتند تا پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نماز ظهر را خواند و بجاى خود در صفا برگشت ، و پيوسته با يارانش در گفتگو بود تا نماز عصر رسيد و مردم بسيار گفتند و اظهار نوميدى از امير المؤمنين نمودند . پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم نماز عصر را هم خواند و آمد بر صفا نشست و بانديشه امير المؤمنين اندر شد و منافقان شماتت بوى را پديد كردند و نزديك غروب خورشيد شد و مردم يقين بنابودى على پيدا كردند كه ناگاه صفا شكافت و امير المؤمنين عليه السّلام از آن بر آمد و از شمشيرش خون ميچكيد و عرفطه همراهش بود پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم برخاست ميان دو چشم و پيشانيش را بوسيد و فرمود : چه تو را تاكنون از من باز داشت ؟ گفت : رفتم نزد پريان بسيارى كه شوريده بودند بر عرفطه و قومش از منافقان و آنها را بيكى از سه كار خواندم و نپذيرفتند : آنها را دعوت كردم مسلمان شوند نپذيرفتند ، دعوت كردم جزيه بدهند نپذيرفتند دعوت كردم با عرفطه و قومش سازش كنند و پاره‌اى از چراگاه و آب را بعرفطه و قومش بدهند باز نپذيرفتند . پس شمشير ميان آنها نهادم و 80 هزارشان را كشتم تا بجان آمدند و خواهش امان و سازش كردند ، و آنگاه مؤمن شدند و برادر هم گرديدند و اختلاف برخاست و پيوسته تاكنون با آنها بودم ، عرفطه گفت : يا رسول اللَّه خدا به تو و امير المؤمنين جزاى خير دهاد . 47 - در كافى - 6 : 546 - فروع - : بسندى از امام ششم عليه السّلام خانه‌اى نيست كه در آن كبوتر باشد و باهل آن خانه از پريان آفتى رسد ، راستى كم‌خردان پريان بازى كنند در خانه و سرگرم بازى با كبوتر شوند و اهل خانه را وانهند . 48 - و از همان - 6 : 552 فروع - : بسندى تا بيكى از دو امام كه سگ سياه